
همیشه چیزهای متوسط بخر، چیزهای متوسط بخور، چیزهای متوسط بپوش.
آدم متوسط همیشه در امانه.
داستان بدو بیروت،بدو
همشهری داستان/شماره 30/محمد طلوعی
+این هفته بی دردسرترین هفته ی خدمتم بود.
+2روز که امتحان دادیم .3روز خوردیم وخوابیدیم،آخر هفته هم که اومدیم مرخصی.
+بعد 2روز امتحان باید میرفتم اردوگاه یعنی خارج از پادگان تو کوه ها چادر میزدیم که بنا به دلایلی من و چند نفر از دوستان نتونستیم بریم .و تو پادگان موندگار شدیم.
+بچه ها که داشتن میرفتن همه شادوخوشحال بودن.من خیلی دوس داشتم همراشون برم ولی خب نشد دیگه
+اینا رفتن تو کوه چادر زدن و شب بادهای شدیدی شروع به وزیدن کرد و چادر فرمانده ها و بچه ها رو باد برد.
+شب بعدش علاوه بر باد بارون هم زد.دوباره چادر بچه ها رو باد برد. بچه ها کاملأ خیس و گلی شدن تمام پتو هاشون گلی شد،یخ زدن خلاصه به فنا رفتن.
+بعضی هاشون جا نداشتن رفتن تو دستشویی که اون نزدیکی ها زده بودن خوابیدن.
+وقتی تمام این اتفاقا میوفتاد من و تعدادی از دوستان آرام و آسوده تو آسایشگاه جای گرم و نرم خوابیده بودیم.
+یعنی این 3 روزه خوردیم و خوابیدیم و کتاب خوندیم و خندیدیم و تلوزیون دیدیم.
+من تو این 3 روز یه کتاب 300صفحه ایی رو تموم کردم.منی که کتاب درسیم رو نمی تونستم بخونم،وقتی کتاب باز می کردم خوابم می گرفت.واسه اولین بار بود که یه کتاب غیر درسی رو تا آخرش می خونم.
+از برنامه های تلوزیون هم فقط با یه برنامه حال کردم اونم از شبکه 5 [شبکه تبرستان]بود که آهنگ درخواستی بینندگان رو پخش می کرد .ما هم کف آهنگ صدای تلوزیون رو زیاد کردیم و اهنگ گوش دادیم.
+اصلأ تو پادگان آهنگ گوش دادن عجیب می چسبه.
+یه چیز رو اینجا میگم که پیش دوستایی که اردوگاه رفته بودن هنوز نگفتم
+وقتی دوستان رفته بودن من بچه هایی که مونده بودیم همش میگفتیم:
+خدا کنه که بارون بباره بباره بباره
+ما بخاطر خودشون اینجور دعا کردیم.بارون بارید لباس ها و پتوهای بچه ها گلی شد و مارو فرستادن مرخصی
+اگه بارون نمی بارید مارو مرخصی نمی فرستادن.
+ما که نیّتمون خیر بوده والله
+الآن نوشته های قبلیم رو خوندم به خودم گفتم اینا چیه که نوشتی!!!!
+وقتی می خونموشون خجالت میکشم.
+خوبه فقط دوستام میان و نوشته هام رو میخونن. خوشبختانه به بستگانم آدرس وبمو ندادم .
خوش باشین

خواب ِ اضافي زندگي ِ کمم را تسکين نمي دهد !
+خدایا شُکرت،شُکرت و باز هم شُکرت
+خدمت هم با خوبی و خوشی و اندکی غم غصه که چیز طبیعی هستش میگذره.
+داشتم میومدم تو محل پسرخاله ام رو دیدم بهش گفتم 1 ماه از خدمتم گذشته ، باورش نمیشد می گفت تو تازه دیروز رفتی کی 1 ماه شد.
+گفتم:تو جای ما نیستی که سختی بکشی.
+لامصب مرخص میای دلت واسه بروبچ پادگان تنگ میشه.
+از درس و دانشگاه فرار کردیم رفتیم خدمت ،اونجا هم دس از سر ما بر نمی دارن هر روز کلاس داریم
+کلاس سلاح شناسی،رزم انفرادی،آیین نامه،احکام،قوانین استفاده از سلاح و دو سه جین درس دیگه
+شنبه هم آزمون داریم.
+واسم دعا کنین چون نمرات این امتحانات تو درجه ام تأثیر داره.
+قبل از اینکه فرمانده بیاد تو کلاس بچه ها آهنگ میخونن
+تو همین هفته هم آکادمی موسیقی سربازان اجرا شد
+چندتا از بچه ها میخوندن و بقیه بهوشون رأی میدادن
+چقدر حال داد کلی خندیدیم خیلی خوش گذشت.
+جشن پتو هم خیلی خوش گذشت(چند نفر یه پتو می گیرن بعد ییهویی میندازن رو سر یکی از بچه ها و بقیه میوفتن رو سرش اونو کتک میزنن )
+موقع مرخصی اومدن هم بزن و برقص تو مینی بوس آخ چقدر حال میده.
+خدا کنه موقع تقسیمات یه شهر خوب بیوفتم.
+بازم هر چی خدا بخواد.
دلم واسه دوست های دانشگاه تنگ شده
خیلی دلم میخواد دوباره دور هم جمع بشیم و حرف های بیهوده بزنیم و بخندیم.
++ممنون از همه ی دوستانی که هنوز به این وب سر میزنن.++