گاهی در زنگی با کسانی برخورد می کنیم که انگار دنیایشان با دنیای ما یکی است انسان هایی فرابشر و متفاوت از بقیه که در طول موج یکسان و خیالاتی مشابه خیال ما زنگی می کنند.
# کمی قبل از خوشبختی، صفحه ی 17
Your browser does not support the audio element.
+ با خودم میگم خوشبختی چیه؟
+ چی میشه که بعضی وقتا احساس خوشبختی می کنم و بعضی وقتا نه
+ وقتایی که بخوام احساس خوشبختی کنم هزار تا دلیل می تونم واسش پیدا کنم
+ وقتایی هم که نخوام هزارو یک دلیل واسه عدم خوشبخت بودنم پیدا می کنم
+ ی جمله ای که تو این کتاب بدجوری رفته تو مخم این بود:
++ هر طور که در توانم است زندگی می کنم
+ بنظرم درستش همینه
+ شایدم انسان باید بیش تر از توانش برا زندگی مایه بذاره تا خوشبخت بشه
+ بدبختی اینه که یه زمانی وارد بازار کار شدم که تا اومدم یکم خودمو جمعو جور کنم وضعیت مملکت به فنا رفت.اون قدیما طرف واس خودش برنامه ریزی می کرد می گفت:
+ من در طول سال اینقد کار کنم اینقد هم پس انداز تهش می تونم فلان ماشین،خونه،یا زمین رو بخرم
+ اما الان چی؟ این چند سال اخیر ........ ب مملکت
اصن ولش کن
من
+ هر طور که در توانم است زندگی می کنم،احساس خوشبختی می کنم
تمام

