
نشستم پیش بابابزرگم ازش پرسیدم دادا (بابابزرگ) مامان بزرگ خدابیامرز رو کجا دیدی عاشقش شدی؟
وقتی اینو پرسیدم اعضای فامیل خشن بهم نگاه کردن
چون معمولن کسی از دادا سؤال نمی پرسه چون وقتی شروع به صحبت می کنه ول بکن نیست
ولی من نشستم پای صحبتش سؤال من ی چی دیگه بود این ی چی دیگه جواب داد رفت از خدابیامرز مادرش شروع کرد صحبت کردن. ی حسی بهم گفت افراد پیر نیاز دارن ی نفر به صحبتاشون گوش کنه وسط حرفا یکی میومد می گفت دادا ول هکن ریکارِ خو دره خانه باخسه(پسره خواب داره می خواد بخوابه) ولی گفتم نه صحبت کن شیرینه تا تهش گوش دادم آخرشم گفت قصه زندگی من طولانیه نمیشه همشو تعریف کرد.
ته دلم گرفت از این که دیگه کسی بهش توجه نمی کنه تا می خواد صحبت همه یه دلیلی میارن فرار می کنن
درسته یکم زیاد حرف میزنه خب پیرمرده دیگه .
+ ی روزی من پیر میشم شما هم پیر میشی
+ دلم صفا و صمیمیت قدیمو می خواد
روزگارتون شاد.

