امروز آزمون استخدامی بانک صادرات برگزار شد.
امیدی به قبولی نیست.
خسته خسته امیدوار بی امید
منم
بعد امتحان با دوستان رفتیم بهنمیر یه دوری زدیم به باغ پدربزرگ دوستم رفتیم یه دل سیر نارنگی و یاپا خوردیم یه پلاستیک پر هم چیدم اوردم خونه[البته به اجبار] بعد هم
تا غروب تو بابلسر بودم هوا آفتابی بود و باد سردی میزد
نشستن رو سنگچین های نخست وزیری و تخمه خوردن و تماشای دریا چقد حال داد
دریا هیچ وقت تکراری نمیشه
دم غروبی یکی از بچه محلا رو دیدم سلام و علیک.
دیدم مثل قبلنا دم از بیکاری و الافی نمیزنه، بهش گفتم جایی مشغول شدی
جواب نداد
منم آدمی چسب،کلید ولش نکردم تا آخر بروز اومد گفت
تو یکی از ارگان های دولتی بصورت قراردادی استخدام شده
گفتم آشنا داشتی؟
میگه یه کوچولو.تو مصاحبه هم آشنا داشته.باید آشنا داشته باشی آشنا
خدایا ...
