امروز آخرین امتحان رو دادیم و از شر امتحانات راحت شدیم.من از اینکه امتحانات تموم شد خوشحال بودم اما از اینکه دوستان باید از هم جدا بشیم ناراحت بودم.چون بعضی از دوستام ترم آخرشون بود یعنی 3ترمه تموم کردن. فکرش رو هم میکنم که ترم بعد بیش تر دوستام نیستن دلم میگیره(مجتبی،امید،هادی،جابر،حمید،حسن و.....) چه روزهای خوب و خوشی داشتیم.نمره کم میگرفتیم میخندیدیم خوشحال بودیم،20 می گرفتیم می خندیدیم خوشحال بودیم.
کلأ شاد بودیم.خصوصأ موقع ناهار که هر روز بحث سر این بود که کی باید ناهار امروز رو بخره اواخر هم که به بی پولی خورده بودیم و دو سه نفره دَنگی دُنگی پول میذاشتیم وسط ، ناهار می خریدیم. این3ترم به من که خیلی خوش گذشت خیلی.
از دوستان خداحافظی کردیم و رفتیم دریا(من و ابوالفضل و مجتبی)
گفتیم یه چندتا عکس یادگاری بگیریم واسه بعدها..........................
بابالنگ دراز تو نامه ی خودش به جودی حرف قشنگی زد. گفت:
"ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتردوستمان بدارد باید برایشخاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم. "
دوستام که برای من خاطرات خوشی رو آفریدن امیدوارم من هم خاطرات خوبی برای اونها آفریده باشم.
و در آخر آرزو میکنم که هرجا هستن خوب و خوش و سلامت باشن. و تو یه جای عالی استخدام بشن.
